
این عکس خانوادگی
رنگ و رو باخته است .
چهره پدر پیدا نیست
نیز کوهی که او از هیزم انباشته بود.
در دست های عمویم
نشانی از آن سفر بی بازگشت نمی بینی
مادربزرگ در سکوت می نگرد
با چشمهایی که حرفها دارند
پسر ها یکسره تغیر کرده اند
چهره "پدرو " آرام است .
رویاهای او بهبود یافته اند ( همچون زخم های کهنه )
و " مانوئل " دیگر دروغ نمی بافد .
باغ غریب به نظر می رسد
گل ها ُ گلوله های سربی
شن ٬ زیر پای مردگان
اقیانوسی از مه .
آنها به کودکانی بازیگوش می مانند
در لباس های مهمانی
آنها بازی موزیک و صندلی می کنند
بی موسیقی ٬ بی کالبد .
بیست سال مدت زیادی است
هر کسی می تواند غریب جلوه کند
اما آنگاه که چهره ای محو می شود
چهره ای دیگر لبخند زنان می آید.
چهره های غریب
بر پیکرهای متلاشی شده .
گویی هر کسی
کیسه ایست انباشته از تن خود.
آنچه آدم های عکس ها را در خود نگاهداشته است
قاب نیست
به اختیار خود در عکس مانده اند
اگر نخواهند چیزی جلودارشان نیست.
عکس سر جایش می ماند ُ خیره به من
خود را در چشم های غبار آلودم به تماشا می نشیند .
چه کسی می داند چقدر تلخ است
دریافتن ارزش ناگهانی این همه چیزهای بیهوده !
وابستگان مرده و زنده ام
نمی دانم کدام اند و که اند
اما نیک می شناسم
آن وهم غریب آشنا را
که راه طولانی تن را می پیماید.
از " کارلوس دموند ر آندراده" شاعر برزیلی قرن بیستم


